
در آن لحظات به شدت بیضه هایم می خارید.
دستم را بردم و شروع کردم به خاراندن.
حسابی درگیرش شده بودم.
گوینده زن رادیو "امروز جلوی جام جم خانومی رو زیر بارون دیدم که حسابی خیس شده بود. سریع دوییدم طرفش و چترم رو بهش دادم. تا صدام رو شنید گفت شما همون خانوم توی رادیو نیستید. گفتم چرا خانوم خودمم. بعد از کلی احوالپرسی حسابی خجالتم داد و از برناممون تشکر کرد. جا داره منم بگم که ما هم از شما ممنونیم که به برنامه ی ما گوش می دید.ازمون حمایت می کنید و صدامون رو به خاطر میسپارید. شنونده های عزیز در این هوای بارونی و سرد نشستن کنار یه بخاری گرم و خوردن یه فنجون چای خیلی می چسبه نه؟" - و بعد یک موسیقی آرام پخش شد-
حسابی سر حال آمده بودم. کیفور شده بودم.لذت بعد از خارش چیز بی نظیری است.
در همین حال خوش بودم که ناگهان احساس کردم دلم دارد می پیچد.
باد درست رسیده بود به آن جای حساس. خوب من هم تنها بودم. وقتی در اتاقک کنترل کسی نیست چرا باید خودم را نگه می داشتم. یازده بار پشت سر هم باد معده ام را خالی کردم. رکورد بزرگی بود برای خودش.
نور خطوط ریل را روشن می کرد. ترن دیگر خط 2 از روبرو نزدیک شد و ظرف چند ثانیه بطور کامل ناپدید شد.دیواره ها به نظر مرطوب می آمدند. در طول این 5 سال همیشه همین شکل بوده اند.نامطمئن و نگران کننده.
مترو به ایستگاه نزدیک می شد. نور سکو دیده می شد.
دلم دوباره شروع به پیچش کرد.مجبور شدم برای بار دوم 4 بار پشت سر هم باد معده ام را خالی کنم. باورنکردنی بود. 15 بار ظرف فقط 1 دقیقه.
داشتم به آدمها نگاه می کردم.
به گله ی آدمهای کاپشن پوش ، شالگردنهای دراز، عینک های بخار کرده و چهره های خسته .
ناگهان یکی افتاد.
همه چیز به همین سادگی تمام شد.
یک دختر خودش را کشت و تمام.